یک بار خدای درستکار با خدای بدکردار بر قله ی
کوهی ملاقات کرد وبه او گفت: روز تو به خیر باد برادر!
خدای بدکردار هیچ پاسخی نداد.لذا خدای درستکار
گفت:رفیق ! گویی امروز بد خلق شده ای !
خدای بدکردار پاسخ دادو گفت:
آری! من امروز بسیار خشمگینم زیرا مردم در میان من
و تو هیچ تفاوتی قائل نیستند و مرا با نام تو صدا می زنند
واز این کار بیزارم.
خدای درستکار گفت:
عزیز من ! هر روز چنین اتفاقی برای من نیز می افتد زیرا
بسیاری از مردم مرا با نام تو صدا می زنند ومی پندارند که
من تو هستم !
خدای بدکردار در حالی که بر جهل و حماقت مردم لعنت می فرستاد،
به راه خود ادامه داد و رفت. جبران خلیل جبران