در شهری زن و دختری بودند که عادت داشتند در خواب راه بروند!
در یکی از شبهای تابستان آرام و زیبا ، مادر و دختر طبق عادت
همیشگی شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.
مادر به دخترش گفت:هلاک شود آن دشمن بدخوی من!
تو جوانی مرا تباه کردی تا زندگی خود را بر ویرانه های زندگانی ام آباد کنی.
ای کاش می توانستم تو را به قتل برسانم!
دختر پاسخش داد و گفت:ای زن نفرین شده و پست و خودخواه!
ای کسی که سد راه آزادی من شده ای!
ای کسی که دوست میدارد زندگانی ام را انعکاس زندگی فرسوده ی خود کند!
آیا شایسته هلاک نیستی؟
در همین اثنا بود که خروس بانگ زد و هر دو در حالی که در باغ راه می رفتند
از خواب بیدار شدند.
لذا مادر با مهربانی گفت:این تو هستی ای کبوتر من!
دخترش با صدایی شیرین پاسخ داد و گفت:آری! این من هستم ای مادر مهربان!
(جبران خلیل جبران)
